تبليغاتX
نجواي جنون - عاشقانه و عارفانه
نجواي جنون
دستانم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند. کسی با خود نگفت شاید گلی کاشته باشم.
      عاشقانه و عارفانه
  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 (10:40)

ديروز.....

 باز باران باترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه......

 و اما امروز.....

 باز باران بي ترانه.......

 باز باران با تمام بي كسي هاي شبانه.......

 مي خورد بر مرد تنها......

 مي چكد بر فرش خانه......

 باز مي آيد صداي چك چك غم........

 باز ماتم من به پشت شيشه تنهايي افتاده......

 نمي دانم نمي فهمم كجاي قطره بي كسي زيباست؟

 نمفهمم چرا مردم نمي فهمند؟

 آن كودك كه زير ضربه شلاق سخت مي لرزد.....

 كجاي ذلتش زيباست؟

| نوشته شده توسط حامد